"بچه هاي داوران" سالها عنواني بود، براي بسياري از دوستان من در عرصه مدني؛ آن هايي که در حلقه اي نزديک به دبير دغدغه مند دبيرستان هاي قزوين، کار جمعي و مدني را تجربه مي کردند. برچسبي بر پيشاني داشتند که گويا متفاوت تر از ديگران بود و البته گاه دردسر ساز که تو...من هم چند سالي در اين حلقه تنفس کردم . **** در خانواده پر تعداد ما و از جمع ۵ برادر من تنها کسي بودم که در کلاس درس محمود داوران ننشسته بودم. چه دو برادر قبل از من و چه دو برادر بعد از من همه شاگرد داوران بودند در مدرسه و حکايت او در خانه ما از دير باز بود؛ اما من خود جايي ديگر به مکتب داوران راه يافتم در يک زمستان سرد و بعد از يک طنز در حکايت رد صلاحيت ها. آن روزها گذشت و من بعد از سرماي استخوان سوز عرصه عمومي تازه گرماي آن ديدار چند ساعته و يخ زدن نوک پاهايم در پارک ملت قزوين را به عنوان لحظه اي دوست داشتني و تکرار نشدني به آغوش مي کشم و تصميم مي گيرم با محمود داوران به گفت و گو بنشينم و بازخواني تجربه تا شايد دوباره اميدي و راهي براي بيرون آمدن از اين حال و هوا. او اما اندرزم مي دهد که برو کار ديگر پيشه کن. خود را مستند مي آورد و اين که بگذر از اين روزها که حالا حالا زمان مي خواهد و کار يکي دو نفر نيست. **** حکايت گفت و شنود با محمود داوران اگر کامل روايت شود چه بسا بسياري را خوش نيايد. اما او روايت گر سه نسل افرادي است که ديده . چه در سال هاي منتهي به انقلاب ۱۳۵۷ و نخستين سالهاي بعد از پيروزي فعال عرصه عمومي و سياسي بوده است و خاطرات بسيار به يادگار دارد و چه در دوران شکوفايي دوباره ميل به تحول خواهي ايرانيان جز پيشگامان محلي قزوين بوده است و در شمار نخستين بنيانگذاران کانون صنفي فرهنگيان، همانجايي که به گفته خودش شرط صدور پروانه فعاليتش از سوي دولت اصلاحات کناره گيري او بوده است و چه حال که سرما سخت سوزان است.البته او شرايط را با توجه به تخت و بند جامعه ايراني کاملا عادي ارزيابي مي کند و معتقد است از دير باز اوضاع بر همين منوال بوده است. **** با بيژن موميوند چند ساعتي بعد از گفت و گو به بازخواني حرفهاي داوران مي نشينم و بعد در خواب و بيداري، بغض مي آيد سراغم و راه گلو را مي گيرد که ما از دوم خرداد ۷۶ تا به امروز کجا آمده ايم و بر ما چه رفته است؟کجاي قصه را اشتباه خوانديم و چرا باورمان شد که بايد بهار را باور کنيم.گوله مي شوم و سفت تر خودم را بغل مي کنم و بغضي که با من است ،مي خواهم بترکانمش؛ اما سالهاست اين بغض هم ناي ترکيدن ندارد.بغض را با يکي شريک مي شوم و مي پرسم: ما کجا را اشتباه رفتيم.گفت و گو را براي چند بار گوش مي کنم و براي بازبيني مي فرستم. مرتبش مي کند و حالا هم شما بخوانيدش. گفت و گوي دو نسل، که يکي مي خواست راه ديگري را برود و او هشدارش مي دهد؛ زنهار... باز گرد که اين راه را سرانجامي خوش نيست....بازگرد. متن کامل اين گفت و گو را در ادامه مطلب بخوانيد:"
فضاي عمومي جامعه نشان دهنده يک فضاي سرد و زمستاني در عرصه مدني است و نگاه به آينده تقريبا نا اميدانه است. شما علت را در چه مي بينيد و چه اتفاقاتي رخ داد که ما را به اينجا رساند؟ * من فکر مي کنم شرايط موجود چندان هم غير طبيعي نيست.اگر تاريخي نگاه کنيم، بهار هاي منقطع و ابتر ،کم و بيش داشته ايم.مثل بهار کوتاه مشروطه، سال هاي ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، انقلاب ۵۷ و دوم خرداد ۸۶. اين ها عليرغم تفاوت در پيام ها و ماهيتشان همگي کوتاه مدت ومقطعي بوده اند.جامعه به طور کلي در طول ساليان دراز دچار سرخوردگي و انفعال بوده است. براي همين هم اين سرما و يخبندان چندان غير طبيعي نيست ؛بلکه هماهنگ با ماهيت اصلي و عمومي جامعه ايران در طول تاريخ است.يکي از دلايلي هم که در دوره بعد از دوم خرداد ما را به اينجا رسانده است، توقعات زيادي است که با توجه به شعار سردمداران اين جريان به وجود آمد.بسياري از نيروهايي که در دوم خرداد و بعد از آن به ميدان آمدند، برآورد درستي از ساختار قدرت، توانايي ها و صلاحيت هاي اخلاقي مردم و روشنفکران نداشتند. - جناب داوران در گفت و گوهايي که پيش از اين هم با شما داشتم، همواره از عدم کار گروهي و يا فرار از کار تشکيلاتي جوانان و نخبگان گلايه داشتيد.نقش اين خصيصه را در شکست ها و ياس به وجود آمده چقدر مي دانيد؟آيا همه چيز ناشي از توقعات بالاي بعد از دوم خرداد است؟ *جامعه ايراني به طور اعم و روشنفکري به طور اخص ،در طي صد سال گذشته در حيطه نظري در سه سطح کلان،مياني و خرد، دچار ابهام و سردرگمي بوده است.همچنين در حوزه عملي هم دچار مشکلات عديده اي بوده ايم که وجه بارز آن را مي توان در بيگانگي با کار جمعي سازمان يافته و به اصطلاح تشکيلاتي مشاهده کرد.ضعف در کار گروهي هدفمند، عمدتا به دليل وجود فرديت منفي در ميان مردم، نخبگان و کل جامعه خودنمايي کرده است. بي ترديد نگاه و روحيه فردگرايي منفي و کاسب کارانه و خود مدار با آن فرديتي که جوهره دموکراسي و ليبراليسم است، تفاوت اساسي دارد. در فردگرايي منفي که جامعه ما دچار آن شده است، فرد تنها به منافع شخصي خود فکر مي کند و به دنبال دستيابي به آن است. البته در اين مسير به اخلاق و حقوق ديگران و خير عمومي فکر نمي کند. متاسفانه اين روحيه در سال هاي اخير رشد بسياري کرده است و تا وقتي که اوضاع اين چنين است، هر گونه بذر اصلاح و تحول مثبت، نابود مي شود. در فردگرايي منفي که جامعه ما دچار آن شده است، فرد تنها به منافع شخصي خود فکر مي کند و به دنبال دستيابي به آن است. البته در اين مسير به اخلاق و حقوق ديگران و خير عمومي فکر نمي کند. متاسفانه اين روحيه در سال هاي اخير رشد بسياري کرده است و تا وقتي که اوضاع اين چنين است هر گونه بذر اصلاح و تحول مثبت، نابود مي شود. -ما سال گذشته، يک تجربه داشتيم در گفت و گو با اصحاب نظر در قزوين در باره علل توسعه نيافتگي استان، قريب به اتفاق کساني که سخن گفتند از روحيه افتراق پذيري در قزوين گلايه داشتند. آيا واقعا از نگاه شما هم چنين شرايطي حاکم است؟ مي توان برخي از علل عدم تمايل به کار گروهي را بومي و خاص منطقه دانست؟ * درست است که قزويني ها، زياد اهل جوشش و کار گروهي و تحمل يکديگر آن هم در عرصه سياسي نيستند؛ اما اين عارضه فقط خاص قزوين نيست. در تمامي شهر هاي کوچک و کل کشور اين وضعيت حاکم است؛چرا که دشوار ترين کار جهت فعاليت هاي سياسي و مدني، کنش هاي آگاهانه، تشکيلاتي و سازمان يافته در مقايسه با پويش هاي ديگر مانند مطالعات آکادميک و يا سياسي و نويسندگي آن هم به صورت فردي است؛ چون که در کار گروهي ،افراد فقط با تفاوت هاي فکري و ايدئولوژيک روبرو نيستند؛ بلکه پاي اختلاف ها و منافع سياسي هم به ميان مي آيد. مهم تر اين که ضعف ها و دست انداز هاي خصلتي و اخلاقي هم به شکل بيگانگي با مدارا، گفت و گو، گذشت و بي علاقگي مردم و پي گرفتن منافع جزيي و قدرت طلبي و...مصيبت هاي فراواني براي کار گروهي و مدني به وجود مي آورند و تا به حال جمع هاي متعددي در عرصه نهادهاي غير دولتي، احزاب نيم بند و اجتماعات دانشجويي از اين بابت صدمه هاي فراواني خورده اند. به نظر مي رسد ذات جامعه ايران به لحاظ اقتصادي و سياسي، اجتماعي ، فرهنگي پذيراي يک اجماع عمومي بر سر مسائل کلان نيست. تا کنون کجا ديده ايد که روشنفکران بر سر يک موضوع ملي به طور اثر گذار به يک اجماع برسند؟ من فکر نميکنم فقط موانع ساختاري قدرت، باعث پا نگرفتن کار گروهي و فقدان انسجام و اجماع در ميان روشنفکران و نهاد هاي مدني باشد. -پس از نگاه شما، اين بهار هاي کوتاه مدت به خاطر عدم تداوم کار گروهي است؟ *بله با توجه به علل متعددي که عنوان شد، بهار هاي کوتاه تلاش هاي جمعي و مدني،براي به بار نشستن، نياز به تداوم در تابستان داشته اند؛ ولي به دليل فشار هاي قدرت حاکمه ،در طول زمان هاي متعدد، چنين امري اتفاق نيافتاده است. اين گونه نيست که نسل جوان، ملت و روشنفکري به صورت ژنتيک نمي تواند کار جمعي انجام بدهد. جمع ستيزي و فرديت منفي با آموزش و تربيت اخلاقي وعلمي از طريق نظام آموزشي رسمي و غير رسمي، مي تواند در طول زمان جاي خود را به گروه کوشي و گروه جوشي، مدارا و گفت و گو، جمع گرايي و نيک خواهي عمومي، بي اعتنايي به قدرت طلبي و پول و پست پرستي افراطي بدهد. اين را هم اضافه کنم که مشکلات اخلاقي و رفتاري به صورت فرديت منفي ،فقط خاص روشنفکران و يا جوانان آن هم با صبغه سياسي نيست ؛بلکه تقريبا تمام اقشار جامعه اعم از روستايي و شهري، فقير و غني، تحصيل کرده و بيسواد و در تمام عرصه هاي اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي را گرفتار کرده است.به طور کلي مي توان گفت در و تخته کاملا با هم جور هستند؛ اما اين که چرا اين مساله در جامعه روشنفکري بيشتر به چشم مي آيد، از پزشکان نمي توان انتظار درد داشت و از مروجان گفت و گو و مدارا و افکار روشن، نمي توان ابهام و پريشان گويي، کم طاقتي و تنگ نظري و تفرقه هاي خانمان سوز و گاه بچه گانه مشاهده نمود. با توجه به جايگاه و نقش نخبگان فکري و ابزاري در پوزيسيون و اپوزيسيون، مي توان گفت بدون اجماع آگاهانه و مسولانه ايشان ،تحقق توسعه در ايران محال است. به علاوه اين ها نگاه واقع بينانه به اوضاع ايران با توجه به شرايط منطقه اي آن، راه گشا و درس اموز است.در واقع تخته بند تاريخي و جغرافيايي توسعه يافتگي ايران را عيان مي کند.مگر همسايه هاي ايران، افغانستان،تاجيک ها،اعراب و عراق نيستند؟آخر اين ها افغانستان و اولشان ترکيه است.يعني اگر خوب پيش برويم و شاگرد اول ها ميداندار باشند، مي شويم ترکيه و چنانچه شاگرد آخرها قدرتمند باشند، افغانستان دوم خواهيم بود. پس با چهار تا کتاب وترجمه و ۵ تا روشنفکر، آن هم در زمان کوتاه و در هنگامه کشمکش مردم، حاکمان و روشنفکران و نخبگان، ما سوئيس و سوئد نخواهيم شد؛البته اولويت اولي براي روشنفکران امور ذهني است و به دنبال آخرين نظريان ترجمه اي هستند و توجه به اين امور برايشان کمرنگ است.شايد راه حل عنايت به اجماع در کارهاي معلوم و عيني باشد. - جناب داوران شما يک تجربه بومي داشتيد که اجماعي بود از روشنفکران و نخبگان بومي.گويا اين تجربه هم ناکام و نيمه تمام ماند. علت را در چه مي دانيد.آيا عوامل خاصي را مي توان براي ناکامي اين تجربه بر شمرد؟ *نه!همان مطالبي که در چرايي شکست در ايران بيان شد، بر ما هم سايه افکنده بود؛اما يک نکته اي که مي توان به آن اشاره کرد به صورت خاص، ابتدا کمبود زمان ما بود. براي به بار نشستن تلاش ها و به سر انجام رسيدن کوشش ها نياز به کار گسترده تر و زمان بيشتري است. در مقابل کوه عظيم عقب ماندگي ها و مشکلات بزرگ سياسي، فرهنگي، اخلاقي و اقتصادي،، کار هشت يا ده ساله آن هم با وسعت اندک، نمي توان موفق بود.من تجربيات صنفي،مدني، سياسي و روزنامه نگاري فراواني در دوره اصلاحات دارم که بازکاوي هر يک از آن ها زمان بيشتري مي خواهد. در تمام اين تلاش ها، ما هم يک جريان نخبه گرا و محدود با ضعف هاي فراوان تشکيلاتي و ... بوده ايم. اگر چه با برخي از اقشار مثل دانشجويان، کارمندان و معلمان، ارتباط خوب و موثري برقرار کرديم ؛ولي گستردگي و عمق جريان کم بود. اساسا ما فرهنگ تراز دموکراسي نداريم و متوسط جامعه حاضر نيست براي فعاليت هاي اجتماعي هزينه بدهد. در اين مملکت و يا اين استان و شهر، افراد تحصيلکرده و کساني که دغدغه هاي مالي و هزينه هاي سرسام آور زندگي را ندارند، کم نيستند.بازاريان عزيز،مهندسين و پزشکان و... را نگاه کنيد.اکثر اين اقشار حاضر نيستند پا در احزاب و نهاد هاي مدني و تشکيلات عام المنفعه بگذارند. عمده ايشان، افراد توانمند و باهوش جامعه اند و ترجيح مي دهند شديدا به دنبال پاسخ گويي به آمال و آرمان هاي شخصي و خانوادگي خود باشند. احتمالااين افراد علاقمندند ديگران با زحمت هاي زياد و فداکاري، ضرر و زيان هاي فراوان شخصي و خانوادگي آزادي هاي سياسي و اجتماعي را برايشان دو دستي تقديم کنند. در چنين شرايطي است که نهاد هاي مدني با تعداد اندکي از دانشجويان و معلمان و روزنامه نگاران بروز و ظهور مي يابند.فرديت منفي و فرصت طلبي و ميوه چيني امکان شکل گيري موثر عرصه عمومي را از ايرانيان سلب کرده است. از طرف ديگر کار مدني همواره با مشکلات سياسي و فشارهاي ساختار حاکميت همراه بوده و همين بر وخامت اوضاع مي افزايد.با يک حساب سر انگشتي بسياري از افراد مي گويند: چرا کاري کنيم که جز بدبختي و فقر و محروميت دستاورد ديگري ندارد. اساسا ما فرهنگ تراز دموکراسي نداريم و متوسط جامعه حاضر نيست براي فعاليت هاي اجتماعي هزينه بدهد. در اين مملکت و يا اين استان و شهر افراد تحصيلکرده و کساني که دغدغه هاي مالي و هزينه هاي سرسام آور زندگي را ندارند کم نيستند.بازاريان عزيز،مهندسين و پزشکان و... را نگاه کنيد.اکثر اين اقشار حاضر نيستند پا در احزاب و نهاد هاي مدني و تشکيلات عام المنفعه بگذارند. عمده ايشان افراد توانمند و باهوش جامعه اند و ترجيح مي دهند شديدا به دنبال پاسخ گويي به آمال و آرمان هاي شخصي و خانوادگي خود باشند. -براي همين است که برخي از فعالان عرصه هاي سياسي و عمومي بعد از يک دوره دچاره يک احساس غبن مي شوند و فکر مي کنند که چرا به لحاظ اقتصادي و خانوادگي از ديگران عقب مانده اند؟ *بله!در طول تاريخ سي سال اخير چندين بار اين اتفاق افتاده است. تجربه قبل از انقلاب و انقلاب ۵۷ و اصلاحات اخير،تجربه نشان مي دهد در چنين بزنگاهايي افراد به سه دسته تقسيم مي شوند:اول کساني که با فرصت طلبي سوار موج مي شوند و به کام مي رسند. دوم کساني که با شور و شوق وارد گود مي شوند و تصور مي کنند اوضاع گلستان مي شود؛ اما بعد از شکست دچار سرخوردگي شده و به دنبال زندگي شخصي خود مي روند و چه بسا از چند سال فعاليت اجتماعي و سياسي خود هم انتقام بگيرند و به سرعت به دنبال جبران عقب ماندگي هي خود آن هم به هر قيمت بروند.اما گروه سوم کساني هستند که تا آخر عرصه فعاليت هاي اجتماعي و سياسي را رها نمي کنند و خسر الدنيا و خسر الآخره مي شوند و بيشتر از همه ضرر مي کنند. - شما در جايي از صحبت هايتان اشاره داشتيد به سه ضلع لازم براي توسعه.در دوم خرداد، حداقل اين سه ضلع حاضر بودند. هم مردم مي خواستند هم بخشي از حاکميت و هم نخبگان همراه بودند؛ اما نتيجه دلخواه حاصل نشد. اينجا گره کار کجا بود؟ از نگاه من هر سه ضلع مثلث صلاحيت لازم را نداشتند. نه خاتمي و نه اصلاح طلبان، هيچ کدام توان و اراده تحقق شعارهاي دموکراتيک و عدالت طلبانه را نداشتند. اساسا بخشي از اين ها با توجه به سابقه و پيشينه سي ساله خود ،اهل اصلاحات دموکراتيک نبودند و تمام هم و غمشان رسيدن به صندلي هاي قدرت بود. اگر بخشي از اين ها خواستار تحولات حتي کمرنگ بود، هم دچار نوعي تفرقه و ناتواني هاي قابل توجه شدند.اصلاح طلبان حکومتي با ماندن در مدار انحصار طلبي در برابر قدرت مسلط تنها ماندند و باعث خانه نشيني و نا اميدي گسترده مردم شدند. متاسفانه هر قدر در عمل شکست مي خوردند و عقب مي نشستند بيشتر به شعار پردازي و تئوري بافي روي مي آوردند. يک روز دنبال آرامش فعال بودند و يک روز از فتح سنگر به سنگر قدرت سخن مي گفتند.يک زماني از مردم فقط راي مي خواستند و زماني ديگر در مجلس تحصن مي کردند.در مجموع اصلاح طلبان حکومتي نه مقاومتشان معلوم بود و نه مذاکره شان.به نظر شما اصلاحات بدون برنامه و رهبري مقتدر و قاطع بايد به پيروزي برسد؟ از طرف ديگر اکثر مردم هم شناخت عميقي از اصلاحات و رهبران و نيروهاي راهبردي آن نداشتند و حاضر به پرداخت هزينه هم نبودند. روشنفکري هم مانند دوران هاي قبلي دچار چند دستگي و آشفتگي فکري و نظري بودند. بزرگترين ضربه اي که جبهه دوم خرداد به ايران وارد نمود، نابود کردن يک فرصت تاريخي براي گام زدن به سمت توسعه و شکل گيري عرصه عمومي قوي است. شکستي که باعث ياس و نا اميدي و رشد آسيب هاي اجتماعي و عقب ماندگي هاي سياسي و اقتصادي شد. بدون شک هر سه ضلع مثلث در اين شکست مسوول هستند؛ اما اصلاح طلبان حکومتي بايد نقش خود را به گردن بگيرند و با انتقاد مسوولانه و شفاف از خود فاصله خود را نسبت به مردم و اقشار پيشرو کمتر کنند. يک فايده مثبت اصلاحات هم اين بود که عيار صلاحيت هاي اصلاح طلبان حکومتي و محدوديت هاي ساختاري و قانوني قدرت و ضعف هاي مردم و روشنفکري و نخبه گان را کاملا روشن کرد و به ميزان زيادي توهمات و ناپختگي ها رنگ باختند. معلوم شد که نه هر کسي سر تراشد قلندري داند و نه هر کس که ادعاي آزادي خواهي و اصلاح طلبي، مدارا جويي و کار براي مردم بدهد و شعار هاي بلند و گوش پر کن بدهد ،همه صلاحيت هاي لازم را براي پيروزي دارد.عيان شد که رسيدن به توسعه، آگاهي،مسووليت پذيري، کار تشکيلاتي و مدني، مشارکت همگاني و اخلاق دموکراتيک نيازمند است و تا رسيدن به اين صلاحيت ها از طريق کار مستمر اجتماعي همچنان بايد منتظر ماند. بزرگترين ضربه اي که جبهه دوم خرداد به ايران وارد نمود نابود کردن يک فرصت تاريخي براي گام زدن به سمت توسعه و شکل گيري عرصه عمومي قوي است. شکستي که باعث ياس و نا اميدي و رشد آسيب هاي اجتماعي و عقب ماندگي هاي سياسي و اقتصادي شد. بدون شک هر سه ضلع مثلث در اين شکست مسوول هستند اما اصلاح طلبان حکومتي بايد نقش خود را به گردن بگيرند و با انتقاد مسوولانه و شفاف از خود فاصله خود را نسبت به مردم و اقشار پيشرو کمتر کنند -آيا بازگشت به قدرت اصلاح طلبان و طرح بازگشت آقاي خاتمي به مسند رياست جمهوري مي تواند شور و شوق دوباره اي در جامعه بيافريند و عرصه عمومي را از اين حال بيرون بياورد؟ * با اين شرايطي که من مي بينم تحقق چنين امري دور از ذهن و بعيد است.چون نه تغيير روش و منشي حادث شده و نه برنامه اي جدي و مورد اجماع نخبگان مطرح شده و نه سطح مشارکت و همکاري ميان نيروها افزايش يافته تا مثلا آقاي خاتمي براي بار سوم بر مسند رياست جمهوري بنشيند. جالب است آقاي بهزاد نبوي اخيرا اعلام کرده اند:"نبايد انتظار خاتمي متفاوتي داشته باشيم." از طرف ديگر آقاي خاتمي عنوان مي کنند کشور در وضع مناسبي نيست و بايد همگي به فکر نجات ملي باشيم. اين ها يک نفرشان رهبر پنهان و ديگري رهبر آشکار اصلاح طلبان حکومتي است. هم سابقه آقاي خاتمي در اين هشت ساله واضح است و هم سوابق آقاي نبوي در ۳۰ سال گذشته.بايد به آقاي نبوي گفت :اگر خاتمي قرار نيست، هيچ تغييري بدهد، آمدن مجدد او براي رفع مشکلات و نجات کشور چه معنايي مي تواند داشته باشد. از ديد آقاي نبوي اوضاع کشور کاملا عادي و باب ميل است و نبايد خاتمي متفاوتي انتظار داشت. فقط اين جا يک عيب و نقص وجود دارد که ايشان نماينده مجلس، نايب رييس، وزير و يا رييس فلان پروژه عظيم صنعتي نيستند. بنابر اين با اصلاحات از نوعي که مد نظر بهزاد نبوي است، تکليف از پيش روشن است و به قول مهدي اخوان ثالث؛ رو چراغ بياديه افروز که شب و روز يکسان است. از طرف ديگر علاوه بر ضعف هاي اصلاح طلبان حکومتي و نخبگان عرصه عمومي، مردم نيز دچار مشکلات فراوان اقتصادي، اجتماعي و اخلاقي هستند. فقر و بيکاري، اعتياد و گراني، بي اعتمادي عمومي،زائل شدن وجدان کاري و نابودي سرمايه اجتماعي و افزايش درگيري هاي اجتماعي و حتي خانوادگي در جامعه عيان هستند. بنا به گفته رييس قوه قضاييه ۸ ميليون پرونده قضايي در محاکم کشور تشکيل شده است. اگر کودکان و افراد مسن را کنار بگذاريم و درگيران هر پرونده را حداقل دو طرف دعوا در نظر بگيريم، هم اکنون بخش عظيمي از جمعيت فعال کشور ،دچار تنش ها و درگيري هاي رواني و فرسايشي هستند. حال در اين شرايط، حرف هاي کدام اصلاح طلب و معنويت گرايي شنيده خواهد شد؟ اگر از اين ديدگاه به امکان پيروزي اصلاحات نگاه کنيم، دچار ياس و نااميدي مفرط مي شويم. - جناب داوران من بر مي گردم به حوزه بومي. با توجه به مسائلي که در باره اصلاح طلبان حکومتي مطرح کرديد، نحوه تعامل جمعيت آزادي و توسعه با اين بخش از اصلاح طلبان در دوراني که فعال بوديد و اين ها بر مسند قدرت، چگونه بود؟ * آن چه به نام جمعيت آزادي و توسعه در سطح منطقه يا شهر قزوين مطرح شد، همزمان با انتخابات شوراي اول متولد شد. اين جريان به نمايندگي اقشار متوسط و تحصيل کرده مانند مهندسان، پزشکان، وکلا و فرهنگيان و دانشجويان به نام ائتلاف مستقل دوم خرداد، موفق شد سه کرسي شوراي شهر را در دور اول به دست آورد. اين پيروزي در همکاري با ۲ نماينده اصلاح طلب ديگر شورا که از جبهه دوم خرداد و اصلاح طلبان حکومتي به شورا راه يافته بودند و اکثريت را در اختيار قرار گرفتند، تجلي يافت. در ابتداي مبارزات انتخاباتي ما تلاش کرديم با جريان چپ حکومتي ائتلاف کنيم و حتي حاضر شديم به صورت يک طرفه دو نفر از افراد اين ها را در ليست خودمان قرار بدهيم ؛ولي آن ها بعد از معطلي فراوان حاضر به هيچ گونه همکاري نشدند؛ زيرا از يک طرف ما را غير خودي مي دانستند و از طرف ديگر نسبت به پايگاه اجتماعي خود دچار توهم بودند. بعد از اين که نتايج راي گيري مشخص شد، سراسيمه به سراغ ما آمدند و سعي کردند که از طريق تقسيم قدرت به نفع خود،نوعي همکاري را با حفظ دست بالايي براي خود و به زيان جريان راست سامان بدهند. بعد هم در جريان تشکيل جبهه مشارکت از ما تقاضاي همکاري کردند و تعدادي از دوستان ما در شوراي مرکزي و کميته هاي مختلف اين جبهه حضور فعالانه داشتند؛اما تجربه اين چند ساله، نشان مي دهد که نگاه جبهه و تشکل هاي اقماري نزديک به اين ها به ديگران يک نگاه ابزاري و با رعايت مرز خودي و غير خودي بوده است. يادم هست يک بار بنده از طرف جمعيت آزادي و توسعه در جلسه شوراي مرکزي جبهه مشارکت قزوين حاضر شدم. سخن بر سر اين بود که چرا جبهه مشارکت در عمل، حاضر به تشريک مساعي و مشارکت فعالانه با ديگر نيروها و جمعيت آزادي و توسعه نيست، در حالي که جلسات جبهه در منزل دکتر ابوترابي تشکيل مي شد و عده اي از دوستان ما در جبهه مشارکت در سطوح بالا حضور داشتند و اعضاي اصلي ما موتلف جبهه در شوراي شهر بودند.آقاي باقري به من گفتند:"اصلا شما چه کسي هستيد و تا به حال کجا بوده ايد؟" و يا جالب تر اين که آقاي سيدنژاد فرمودند:" اول برويد جمعيت آزادي و توسعه را منحل کنيد و بعد بيايد با هم صحبت کنيم." فکر مي کنم همين دو نمونه براي توضيح ميزان نگاه دموکراتيک و مشارکت طلبي اين ها کفايت مي کند. حتي در زماني که آقاي تاج زاده در وزارت کشور بودند ،سنگ اندازي هاي فراواني بر سر راه کانون صنفي فرهنگيان به وجود آمد و يک بار از طرف کميسيون ماده ۱۰ پيغام دادند که بگوييد فلاني استعفاء بدهد تا پروانه کانون را صادر کنيم. خلاصه کلام اين که به نام اصلاحات ،عده اي بايد به پست ها و منافع برسند و بقيه هم تلاش کنند، هزينه بدهند و سر صندوق ها به نفع آقاي بهزاد نبوي حاضر شوند و ديگر هيچ. به نظر شما چنين نگاهي منجر به پيروزي اصلاح طلبي به نفع عدالت، معنويت و شايسته سالاري و رشد و توسعه کشور مي شود؟ - جناب داوران حال که به گذشته نگاه مي کنيد، دستاورد فعاليت هاي جمعيت را چگونه ارزيابي و تاثير مشکلات دروني را چطور تحليل مي کنيد؟ *ضعف ها و مشکلات تفاوت عمده اي با آن چه که در سطح کلان و کلي مطرح بوده نداشته است ،اما در حوزه دروني مي توان به طور جزيي تر به مواردي چون: تازه کار بودن نيروها و کمبود تجربه در عرصه کار جمعي و تشکيلاتي اشاره کرد. در اين رابطه درک درستي راجع به نظم، همکاري،مسووليت پذيري و تقسيم کار وجود نداشت. بعضي از افراد تصميم گيري ها را قطبي مي دانستند و در مقابل بعضي هم تلاش ها و مسووليت پذيري ها را قطبي تلقي مي کردند.گاهي کمبود اعتمادها تصميم گيري ها را به تعويق مي انداخت و طرح مباحث گسترده و بي حاصل موجب فرسايش نيروها مي شد.به عنوان نمونه زمان زيادي صرف نوشتن آئين نامه داخلي شد که اصلا معلوم نبود چه ميزان قابليت اجرايي خواهد داشت. در تازه کار بودن جمعيت همين بس که فرصت تدوين آئين نامه ها ي داخلي و تشکيل بعضي از کميته هاي داخلي مندرج در اساسنامه را نيافت. علاوه بر اين افکار و انگيزه هاي همه افراد به قدر کافي به انسجام و هدفمندي سازنده نرسيده بود.به ويژه با سخت شدن روند اصلاحات تمايل بعضي از افراد به کناره گيري و انفعال به بهانه هاي مختلف ظهور مي يافت. در اين بستر بعضي فرصت طلبي هاو يا برخوردهاي منفعت جويانه البته با ظواهر پر مدعا از قبيل روزنامه نگاري و راديکاليسم منجر به رشد تضادها، تخريب ها و يا هرز رفتن نيروها گرديد. البته حکايت دوباره اين رفتارها فقط بر کدورت ها مي افزايد و بر بار تجربه هاي منفي کار جمعي اضافه مي کند.البته در برابر چنين مشکلاتي کساني که شبانه روزي و بدون ادعا در کار تشکيلاتي،آموزشي و اجتماعي و سياسي تلاش کردند و افرادي که با همه متانت و صداقت خويش امکانات مالي و حمايت هاي سياسي را فراهم آوردند نيز حضور داشتند. جمعيت بالغ بر چهار سال کار تشکيلاتي و آموزشي مستمر داشت و از دل همين کلاس ها و جلسات افراد موثر و فعالي در عرصه مدني و روزنامه نگاري به وجود آمدند.با بستر سازي هاي جمعيت، سالها چراغ اصلاح طلبي براي بخشي از جوانان و دانشجويان و اقشار متوسطه، روشن ماند و در اکثر کنش هاي اجتماعي و فعاليت هاي انتخاباتي در دوران اصلاح طلبان جمعيت نقش فعالي را عهده دار بود.همچنين تجربه هاي مثبت و همکاري و کار گروهي و تشريک مساعي در جلسات مستمر و منظم جمعيت کم نبودند.فعالان جمعيت موفق شدندT نشريه عارف را که در نوع خود کم نظير و يا بي نظير بود را منتشر کردند. من نمي توانم خاطره خوش همکاري هاي سازنده نسل جوان و دانشجويان را فراموش کنم. جوانان فعال، پرکار و جستجو گر که موتور محرکه جمعيت بودند.همچنين تلاش هاي ارزنده هم نسلان خودم را با همه وجود ارج مي نهم. بدون شک خاطره خوش و تجربه مثبت دوستان و همکاري هاي اکثر اعضاي اصلي جمعيت تلخ کامي هاي ناشي از بعضي از سوء تفاهمات و فرصت طلبي ها را از ذهن دور مي نمايد. وبلاگ آماتور